ترنمترنم، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه سن داره
طنینطنین، تا این لحظه: 9 سال و 11 ماه و 9 روز سن داره

هستی ما ترنم و طنین

ترنم در 11 ماهگی

سلام بعد از چند روزی غیبت دوباره اومدم گلم این هفته خیلی سرم  شلوغ بود  امتحان میان ترم داشتم و دوستم پریسا که قراره عمه پریسا صداشون کنی  هم با همسرشون  از قشم اومده بودن کیش پیش ما , بابایی هم دو روزی رفته بودن تهران ماموریت. خلاصه که خیلی شلوغ بودیم قشنگم ولی شما کلی بازی کردی درست 10 روز پیش متوجه شدم که چقدر قشنگ کتاب ورق می زنی, و دیروز هم دستت و می گذاشتی زمین و بلند  می شدی و بعد از 10 ثانیه می افتادی زمین و دوباره تلاش می کردی .خیلی از تلاش هات خوشحال می شم و ذوق می کنم ای کاش می دونستی که چقدر مادر بودن حس قشنگیه و چقدر خوشحالم از داشتنت .عمه پریسا یک عروسک خیلی خوشکل برای شما خریدن که شکا هم خیبی ...
8 خرداد 1391

تولد هدیه آسمانی من

همه هستی مادر سلام شما در روز 1390/3/25 در بیمارستان کیش  در هفته 36 و روز دوم بارداری مامان توسط دکتر شرفی بدنیا اومدی اولش همه چیز خوب بود من سزارین شده بودم و نمی تونسیم حرکت کنم گفتن شما هم یک کم تنفست تند میزنه و نیاوردن که من ببینم چون باید توی دستگاه می موندی فردا صبح گفتن که من باید مرخص بشم و شما 1 روز برای اطمینان بیشتر بیمارستان بمونی خیلی اسرار کردم که من هم بمونم ولی دکتر گفت که با این بخیه ها حرکت که نمی تونی بکنی , برو و برای فردا که نی نی می یاد آماده شو و همه گفتن که خیالت راحت باشه ,همون اول تا از اتاق عمل اومدم بیرون بابایی عکست رو بهم نشون داده بود مثل برف سفید بودی و بسیار زیبا که همه تعجب می کردن ,خاله الهه ...
1 خرداد 1391

ترنم جان در روزهای آخر اردیبهشت 91 در 11 ماهگی

سلام به گل دخترم و همه دوستان وبلاگیمون اول از همه بگم ترنم مامی امتحانم خوب شد هــــــــــــــــــــــــــــورا ,اون هم با اینکه خیلی , نتونستم بخونم ولی به خاطر دعای ترنم جون و خاله سارا جون خوب شد. دختر قشنگم دیروز من 2 ساعتی کار داشتم و شما رفتی پیش عمو محسن و شنیدم کلی هم بهت خوش گذشته بود و امروز هم من که رفتم امتحان بدم با بابایی رفتید اداره بابا , اونجا هم شنیدم کلی خوش گذروندی با خاله فرزانه و عمو محسن و بقیه همکارای بابایی . امشب رفته بودیم رستوران دریایی عمواکبر که شما بشقاب برنج و کشیدی و شروع کردی به خوردن .عکس گرفتم در اولین فرصت برات میگذارمش.این هم یک چندتایی عکس برای یادگاری:   ترنم در حال هندوانه خ...
1 خرداد 1391

ترنم و پدر جون

ترنم قشنگم   گفته بودم که پدر جون دارن می یان پیش ما ,دو روز قبل یعنی پنجشنبه اومدن و متاسفانه کار براشون پیش اومد و مجبور شدن خیلی زود برن و امروز ظهر با هم رفتیم و رسوندیمشون فرودگاه ,کلی هم با شما بازی کردن و دوتایی خوش گذروندید,ناراحت نباش زودی بازم می یان. مامانی هم فردا امتحان داره که هیچی هم بلد نیست, دعا کن خراب نکنم عسلم.نتیجش و حتما برات مینویسم . از وقتی اومدیم خونه ,یعنی از صبح که بیدار شدی کلی بهونه گیری کردی و همش چسبیدی به من حتی 1 ثانیه هم نتونستم زمین بگذارمت عشقم ,و الان هم روی پاهام خوابیدی .نمیدونم چرا اینطوری شدی .یک کمی این وابستگیت داره نگرانم می کنه.راستی هفته پیش با همدیگه رفتیم مهد کودک  خو...
30 ارديبهشت 1391

هفته اخر اردیبهشت 91 با ترنم خانم

سلام باز هم اومدم   وای که ترنم نمیدونی چی شدی ,خوردنی و حسابی شیطون , دیشب دوباره از 12 تا 2 خوابیدی بعد بیدار شدی تا 8 صبح که بابایی می خواستن برن سر کار , دیگه من که داشتم از خستگی می مردم البته از 2 تا 6 صبح یکبند روی پاهام بودی به امید اینکه بخوابی ولی تا می گذاشتمت توی تختت می زدی زیر گریه , خلاصه ساعت 6 دیگه تسلیمت شدم و شروع کردی به بازی اینقدر کارهای بامزه می کردی که یادمون رفته بود ساعت چنده , تا بابایی می خواستن بخوابن شما می رفتی همون بوس های نازت رو روی گونه هاشون می کاشتی بابایی هم بنده خدا بی خیال خواب میشدن چنان شاد و شنگول بودی که نگو , ولی متاسفانه من شدیدا کلیه درد داشتم و نتونستم ازت عکس بگیرم هر چند ...
28 ارديبهشت 1391

هفته آخر اردیبهشت ماه

دختر نازم این هفته پنجشنبه با عمو محسن اینها رفتیم رستوران کوه نور که البته من و بابایی که اصلا نفهمیدیم چی خوردیم از بس که شما شیطنت کردی و می خواستی همه جا رو به هم بریزی .و جمعه هم باز با عمو محسن اینها رفتیم ظهر شاندیز صفدری که باز هم کلی آتیش سوزوندی با امیر علی یک کم هم سرما خورده هستید هر دوتاییتون بعد هم تا آخر شب خونه عمو محسن بودیم و چون فردا روز مادر بود بابایی  غیر از کادوی خودشون , از طرف شما هم برای من یک وقت ماساژ  تو هتل داریوش گرفته بودن که واقعا هم بهش احتیاج داشتم و رفتم و کلی حال کردم دست شما و بابایی هر دو درد نکنه عزیزای من دوستتون دارم   . ...
24 ارديبهشت 1391